تبليغاتX
The White Rabbit
The White Rabbit
" الف "
اطرافـ زانو هایم می چرخد

آن بادـ سردـ شمالی

که "لا بیز"* خطابش می کنند..

درختان گریه می کنند

برگ هایشان را به داخلـ رودخانه..

من در این رستورانـ فرانسوی مخفی شده ام

هرگز فکر نمی کردم روزی را ببینم

که زمستان اینجاست

و تابستان واقعا به پایان رسیده باشد

حتی پرنده ها هم بارشان را بسته اند و رفته اند

به سمتـ جنوب پرواز می کنند 

به همراه آوازشان

و عشقـ من

او هم رفته است

باید پرواز کند

¤

مراقب باش

آسمانـ دلگیری است

آن ها بال هایت را به دام می اندازند

و مانعـ پروازت می شوند

یک قفس می سازند 

و تنها آسمانت را می دزدند

پرواز کن...

پرواز کن وقتی باد ها برمی خیزند

(و اگر به من احتیاج داشتی)

من پشتـ سرت پرواز می کنم...

¤

چراغ هایـ کلیسای قدیمی کم نورند

من و او معمولاً به آن جا می رویم...

¤

پادشاهان و بانوان در سنگ ها لمیده اند

دست در دستـ هم از خیلی وقت پیش

با این که دست هایشان سرد است

تا ابد به هم عشق می ورزند..."

¤¤¤

از آهنگـ آسمان دلگیرـ کریس دی برگ

Lonely sky

Chris de burgh

 

* "لابیز" یا "لا بایز": رو بوسی_ فرانسوی

 

" دال "
و گفت:

" من که باشم که شما را دوست بدارم؟

دوستانـ شما را دوست می دارم.... "

 

" الف "
روشنایی 

آشکارا در خورشید

خورشید را چه کس تابـ دیدار؟

راز

نهفته در دل  

دل را چه کس توانـ ملاقات؟

ما که حقیقت را نه

حقیقت ما را شاید

روزی جُست

 

ترسو !
" آه.. که چقدر سبک می شدم

با هر قدم به سمتـ حوضـ حیاط... "

نه !

" آه.. که چقدر سبک تر می شوم

با هر نگاه به سمتـ حوضـ حیاتمان! "

خیلی تفاوت دارد !

 

طرح بستنی شکلاتی!
غم ها

پیشانی ام را می شکافند

و چه سخت است نماز خواندن با پیشانیـ شکافته!

 

نمیاد D:
پنج خطـ حامل

آلوده ی اشعارـ من..

گریه های بی صدا!

درد های بی دوا!

بفهمید!

آهنگـ مَرا.............

 

یک شبِ تاریک.. دو چشمِ سرخ...
تو هم

مثلـ دیگران

صدایـ موسیقی را زیاد می کنی و می گذری

و من

همین جا

لبریز از سکوت

جا مانده در نگاه

کنارـ همین جاده

جان می دهم!

 

مرگِ زندگی.. تولدِ مرگ...
نا شکری نباشد

اما

در این دنیایـ " دانی "ـ تاریک

اگر کور هم به دنیا می آمدم

چیزـ زیادی را از دست نداده بودم!

 

به سوی جهنم.. با نهایت سرعت
شمشیر را گرفتم و

طوری در وجدانم فرو کردم

که از آن طرفش بیرون زد..

همان اندک خونی که در رگ هایـ ظریفش بود

روی شمشیر ریخت...

جایـ نگرانی نیست..

اکنون با وجدانی مرده

آن را پاک می کنم..

فقط یادت باشد

شمشیر را از دستـ تو گرفتم!

 

صداقت
- برو !

- زنجیر را نمی بینی؟!

- ...!

- ...

 

I wAnT ThE stReEt aLoNe...
این جاده " یک طرفه " است!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

آغازش

فراموشیـ دردناکـ شعر هایـ نیمه شب

و

پایانش

پنهان..

ساده تر از این؟؟!

 

آتش را نمی کشیدم و... پایان را
اگر نقاشی بلد بودم

صورتـ گرمـ مرگـ صدایـ خسته ام را می کشیدم

و

رنگین کمانی بی رنگ..

و شاید

قلبی را

به رنگـ پرـ کلاغ

که با باد هایـ زمستانیـ اندیشه هایـ عمیقت

او را نکُشی!

 

بهار.. اما خالی از باران...
سکانسـ اول:

نفرـ اول:

" لعنت به این دست ها

که از نوازشت عاجزند "

دوباره نفرـ اول ( این بار با صدایی نازک تر ):

" بیگانه ای..

برو "

نفرـ دوم واردـ صحنه نمی شود...

 

سکانسـ دوم:

بادـ پاییزی..

رقصـ شاخه هایـ بید..

بازیـ رنگ هایـ تند...

اما

خبری از نفرـ دوم نیست...

 

...

سکانسـ آخر:

صندلی می افتد

صورتـ نفرـ اول کبود می شود..

خودش را دار زده...

نفرـ دوم همه چیز را از پشتـ پرده می دید...

 

چقدر این فیلم هایـ ژاپنی را دوست دارم!

 

دروغ های راست
آرامشـ تنهایی..

خوابـ تکراری..

مرگـ تدریجی..

چقدر دوستم دارند!

 

در کوچه های خیال...
دست هایش را به نشانه ی پایانـ کار به هم زد و گفت:

" و السلام... " !

....

آه..

که چقدر تنها شدم

بعد از این آخرین سلام...

 

ا ر د ی ب ه ش ت . . . نزدیک است
پام گیر کرد

خوردم زمین..

این خنده داشت؟

 

بنشین عزرائیل! بر شانه ام بنشین!
هر چه آینه داشت به من نشان داد

افسوس..

که تصویرـ هیچ کدام برایم آشنا نبود

 

و من تنها نبودم
به دورـ خود می چرخیدم..

شعاعش آنقدر بزرگ بود

که اگر ردـ پایـ خود را نمی دیدم

هرگز متوجه نمی شدم...

جاده ای وجود نداشت!

 

کاش زودتر فهمیده بودم
بس است!

دیگر نسوز

که تا خورشید هست و روز

پروانه ای گردـ شمع نخواهد گشت..

 

"او" خودم بود
تو

بیشتر از همه

به من نزدیک بودی

و من

از همه بیشتر

از تو فاصله گرفتم..

ای " خودم "

فکر نمی کنم دیگر صدایم را بشنوی

حالا دیگر اندازه ی مورچه شدی

 

برای ادامه ی حیاتم
بنواز

تا شاید

پُر شَوم از

نوازشـ نازـ نواختنت..

 

توقف ممنوع!
اینجا

جایی است که

خیانت

سوار بر اسبـ سیاهش

گلبرگ هایـ گیاهانـ مغرور را

کبود می کند

و شیطان

اجناسـ کثیفش را

در بسته بندیـ نفرین

دست فروشی می کند..

جایی که

تردید

همبازیـ قبله می شود !

و افسوسـ مرگ

در قبرستانـ سردـ آرزوهایـ پوچ

میهمانی بر پا می کند..

...

و زندگی کردن در چنین جایی

امیدـ زندگی را

از من می گیرد...

 

پاییز در بهار
آشفته بود و

من را دوست داشت

چون مثلـ خودش آشفته نبودم..

بی خبر بود اما!

که من آشفته بودم و

او را دوست داشتم

چون مثلـ خودم آشفته بود!

 

دلم برای جاده تنگ خواهد شد..
- آهای آقا!*

- با من هستید؟**

- بله.. کُمکم می کنی؟

- البته.. چگونه؟

- با دست

به آرامی

کلمات را از دهانم خارج کن

گوش کن چه می گویند..

- صبر کنید.. می گویند:

از..***

خاک..

نیامده ام..

که..

به..

خاک..

برگردم..

به..

آسمان..

می روم..

تا..

بدانی..

- آه.. این یکی چقدر تیز است..

- مواظب باش..

از..

آسمان..

آمده ام..

...........................................

کاراکتر ها:

* شب هایـ زمستانیـ پارسال

* * روز هایـ بهاریـ امسال

*** من!

 

ایستگاه آخر
زندگی نامه ی جنازه ای که نارنگی را با پوستش می خورد را نوشتم

بعد

کتاب را نشانش دادم..

گفتم:

" زندگیـ تو در این کتابـ کوچک ثبت شده

خودت نامـ کتاب را انتخاب کن "

جنازه ای که نارنگی را با پوست می خورد به فکر فرو رفت..

به یادـ همسرش افتاد

همسرش.. یعنی روحش

آری.. روحـ جنازه ای که نارنگی را با پوست می خورد..

او قبل از خودش مرده بود

زمانی هر دو یکی بودند

و حالا که روح نیست

تن هم نیست

جنازه است!

فریاد هایی که نکشیده بود

می آمدند و نمی رفتند

و خاطره هایـ گذشته و آرزو هایـ آینده

نیامده می رفتند..

کتاب را از من گرفت

نمی خواست پس از مرگـ روحش هم دروغ بگوید

گفت:

" نامش را قبلا انتخاب کرده ام..

جنازه ای که نارنگی را با پوست نمی خورد " !

 

من هستم
بادـ قاتل

شانه میزد

زُلفـ پریشانش را

و من می اندیشیدم

به فاصله ی اندکـ بینـ روز هایـ آخرـ سال

و روز هایـ اول سالـ نو..

به عبورـ برق آسایـ زمان

و چرخشـ کُندـ زمین به دورـ خورشید..

به اولین لحظاتـ آن اتفاق سیاه

و جملاتـ آن موجودـ صورتیـ دوست داشتنی

که می گفت:

..........................

دوستی

نانـ تازه

کره

پنیرـ محلی

و یک قوری

برای دو نفر است...

............................

 

اشک هایی که نمی ریزند..
خدایا..

چرا جهان را آفریدی؟

هم وقتـ ما را گرفتی

هم سرـ خودت را شلوغ کردی

.

.

.

چرا ساکتی؟

.

.

.

خدایا..

دلم می خواهد

عیدـ امسال

به سفر بروم

به سفرـ آخرت

کُمکم کن...

 

باور کن
پایان بود و

دیوار بود و

خاموشی بود و

کابوس بود و

تلخ بود و

آتش و جهنم و من!

مُعجزه شد...

حالا

من هستم و

تو هستی و

بهشت!

 

با غرور..
با احساسـ گناه

یا بدون احساسـ گناه..

با ترس

یا بدونـ ترس..

با اشک

یا بدونـ اشک..

روزی...

خداحافظی*

" باید "

..................

* خداحافظی

 

ای کیمیاگر! بیهوده تلاش می کنی..!
باد

تنها شکلـ ظاهریـ شن هایـ ریزـ صحرا را تغییر می دهد

خودـ صحرا هرگز دچار تغییر نخواهد شد...

و چیزی که ما به آن می گوییم سراب

همان انعکاسـ رویا هایمان بر سطحـ شن ها است...

و چه احساسـ خوبی است که بدانی

چیزی

یا کسی

هرگز تغییر نخواهد کرد...